ادیبانه

شعر، مشق، کتاب

ادیبانه

شعر، مشق، کتاب

مخاطب تمام قصه های ما
عشق است
و عشق
زبان مادری‌ست
فارسی زنده از سخن
رسیده از جهاد شاعران عشق

اینجا
فرصت تمرین زبان است
با اجازه از شعور واژه ها


نامت را
چه کسی تراشید
این گونه زیبا
بر پیکره ی انبوه حروف
نامت
شناسنامه ی پاییز من است

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان
۱۷
شهریور

https://www.iranketab.ir/c/d00c51

  • azam karimi اعظم کریمی
۰۸
بهمن

  • azam karimi اعظم کریمی
۰۵
بهمن
  • azam karimi اعظم کریمی
۰۵
دی

به تو دلگرم،
در این سردی دی‌ماهم من
تو فقط روشن باش
تابش اندک خورشید زمستانی من!

 

  • azam karimi اعظم کریمی
۰۲
دی

خداوندا
برایش
رزق و آزادی
برایش مهر و آبادی
برایش فرصت افسونگری، شادی
برایش عشق می‌خواهم.
برایش شورها در جامه‌‌ها در جام‌ها
برایش شادمانی‌ها
برایش
شعر می‌خواهم...

 

  • azam karimi اعظم کریمی
۲۸
آذر


آفتاب گفت:
عزیز من؛ دلگیر نباش
روزگار ما هم تمام می‌شود
و من بی‌آن که دستم به خاک تو رسد، می‌میرم
فقط بگذار
دوستت بدارم
بی هیچ توقعی، جز بودنت در پهنه‌ی همین آسمان تار.
بگذار
با تماشای نیم‌رُخت زندگی بسازم
و بی‌آزار ادامه دهم بودن را.
و تو
بیهوده نترس از تشعشع آذرانی آفتاب
که کار او
در خود سوختن است و در خویش فرو ریختن!
من
می‌سوزم
و بر تو می‌فروزم

تا روشنای رویت
نورپاش دامان تاریک زمین باشد؛
و برای شاعران و عاشقان مثال بزاید و اشارت بنشاند.
نترس از شرار شعله‌های من، ماه!
نترس...
تمام می‌شوم روزی
تمام خواهم شد ساعتی.

☀️☀️☀️☀️🌕🌕🌕🌕🌕☀️☀️☀️☀️

 

گفت خورشید به ماهش روزی
که من از عشق تو می‌تابم و بی‌تابم نیز
شعله‌های دل سوزان من از عشقِ "تو دور"؛
تن به بودن داده
و به این هیبت رستاخیزی
شکل فهمیدن و رقصیدن و ماندن داده
عمر من هر چه بلند،
قدّ‌ِ من گرچه سهند،
روزی از بوم و برت خواهم رفت.
وَ تو دلگیر مباش
شعله‌‌ها گر چه فراخ،
مویه‌ها گرچه بلند،
قدرم حتی اگر آن خورشید است
که زمین می‌داند،
باز دستم ز تو شب‌تابِ پر از راز نهان‌ها
دور است.
تو فقط مجذوبت،
اهل آبادِ زمینند
وَ من،
فقط از دور در این شعله به خود می‌پیچم؛
که تو مهتاب شوی
پا بیفشانی و پویش بکنی
به تنت بارقه‌ی نور رسد
به صَفَت مستی سنتور رسد

دست من
خالی از این بودنِ دور
همچنان چشم به احساس زمین می‌دوزد
گرچه منظور من از نور تویی؛
دیگران هم

تب این شعله‌ی افروزان را
به تن مزرعه‌ها می‌بخشند
و کمی نان و برنج و کفی ارزن با آب،
جویباری باران،
و درختانی سبز
از زمین می‌گیرند.
آه، منظور من از آمدن اینجا این بود،
که تو را دوست بدارم
وَ تو مهتاب شوی!
این همه زندگی از کوچ کدامین سفر آمد که نمی‌دانستیم!
من تو را عاشقم و
"ماه" تویی!

همه عاشق به تو اَند!
پس چرا سهم "من" این تابش شد؟
و چنین سوختنی؟
و تو اما شده‌ای معشوقی،
که نه تنها دل مردم که تن آب و سرِ دریا نیز
رو به سمتت دارند!
من فقط می‌سوزم
تو فقط می‌تابی
و همینم کافیست،
تا ابد من به تو عاشق
وَ زمین‌ها به تو در شوق،
عزیزم! ماهم!

 

  • azam karimi اعظم کریمی
۲۶
آذر

چه قَدَر سرگردان

و چه مایوس و غریبم امروز

تو کجای وطن شبزده‌ی ویرانی

که مرا در بغل صبح نمی‌افشانی؟

 

  • azam karimi اعظم کریمی
۱۲
آذر

"با اجازه..."،
پُرِ تحقیر و
پُر از طعنه و
هشدارِ اباطیل و
سکوت است!
تو می‌دانستی؟

یا پر از وسوسه‌ی رام و گریز؟
من نمی‌دانستم!

لطف هر لحظه‌ی یک "چَشم" فقط،
رنج آن محترمِ زشت و پر از وحدتِ تلخی را شُست.

تا فقط "چِشم" تو آتشکده‌ی روشن یزدم بشود.

روزی از سمت کلاس من عبورت افتاد؛
"بی اجازه" برس ‌و حرف بزن
من از این لفظ پر از پند و پُر از بار تفرعن دورم!

 

  • azam karimi اعظم کریمی
۰۳
آذر

زمان
ردیف می‌شود
نوبت می‌گیرد
باد می‌شود
می‌گریزد
و تو همچنان
در قافیه‌ی رسم نبودها
می‌مانی
جاری...

 

  • azam karimi اعظم کریمی
۰۳
آذر

چه کسی می‌فهمد

رنج بی‌طاقتی مزرعه‌ی گندم را!

  • azam karimi اعظم کریمی
۳۰
آبان

در سخت‌کوشی، زنبور عسل از تو پیشی می‌گیرد،

در مهارت، کرمی تو را آموزگار است،

در شهامت و دانش، با آنان برابری

اما، این تنها تویی ای انسان، که هنروری!

 

شیلر

  • azam karimi اعظم کریمی
۳۰
آبان

هنر

وسیله‌ای برای تزئین خانه‌ی بورژوا نیست، سلاحی است برای نبرد.

 
پابلو پیکاسو
  • azam karimi اعظم کریمی