عشق تنها میوه‌ی بهشت

که در سبد دستان آدم و حوا ماند

عشق تنها میوه‌ی بهشت

که در سبد دستان آدم و حوا ماند

مخاطب تمام قصه های ما
عشق است
و عشق
زبان مادری‌ست
فارسی زنده از سخن
رسیده از جهاد شاعران عشق

اینجا
فرصت تمرین زبان است
با اجازه از شعور واژه ها


نامت را
چه کسی تراشید
این گونه زیبا
بر پیکره ی انبوه حروف
نامت
شناسنامه ی پاییز من است

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

گفتی که صبوری کن

شنبه, ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ۰۶:۵۲ ب.ظ

گفتم که تو کی آیی؟ گفتی که صبوری کن
گفتم ز چه بی تابی؟ گفتی که صبوری کن

 

گفتم که منم با تو، خوشحال شدی انگار
خندیدم و ترسیدی، گفتی که صبوری کن

 

در مدرسه‌ی پاییز ما درس توان خواندیم
گفتم که بده یادی، گفتی که صبوری کن

 

در چشم من افتادی، در یاد من اِستادی
هر چند که می‌دانی، گفتی که صبوری کن

 

هم‌چشمه‌ی چشمانت روز ازلِ وصل است
این راز بپنهانی، گفتی که صبوری کن

 

دلدار منی جانا محبوب منی آنا
هر راز که من گفتم، گفتی که صبوری کن

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.