عشق تنها میوه‌ی بهشت

که در سبد دستان آدم و حوا ماند

عشق تنها میوه‌ی بهشت

که در سبد دستان آدم و حوا ماند

مخاطب تمام قصه های ما
عشق است
و عشق
زبان مادری‌ست
فارسی زنده از سخن
رسیده از جهاد شاعران عشق

اینجا
فرصت تمرین زبان است
با اجازه از شعور واژه ها


نامت را
چه کسی تراشید
این گونه زیبا
بر پیکره ی انبوه حروف
نامت
شناسنامه ی پاییز من است

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان
۰۵
مهر

*فراغت لازمه تمدن است و پیش‌تر تنها برای معدودی کسان فراهم می‌آمد، البته به یمن کار و کوشش بسیاری کسان دیگر. ولی این کار و کوشش پر ارزش بود، نه به این دلیل که کار خوب است، بلکه به این دلیل که فراغت خوب است.

با فناوری نوین می‌توان فراغت را منصفانه توزیع کرد بی آنکه صدمه‌ای به تمدن وارد آورد.

  • azam karimi اعظم کریمی
۰۳
مهر

دلم که برایت شعله می‌شود
آب می‌خورم
به مدرسه می‌روم
لای برگ‌برگ کتاب‌ها پنهان می‌شوم
از درختان عکس می‌گیرم
به گل‌ها هوا می‌دهم
آیینه‌ای روشن می‌کنم
عودی می‌پراکنم
دستی به نوازشِ قلم
بر دفتری می‌کشم
آن‌گاه می‌نشینم
غصه دم می‌کنم
دلهره می‌نوشم
شمع داغان می‌کنم
و با تو
می‌گویم و می‌گویم و می‌گویم
تا آن‌سوی قانون شنیدن
تا همان فراخی نبودن
تا تب هرگز نرسیدن
تا دیوار بلند رد نکردن
تا پایانِ پایانِ آرزو کردن

 

  • azam karimi اعظم کریمی
۳۰
شهریور

عشق را تا به ابد
در دل ساکت شب می‌کارم؛
به رهایی سوگند
و به آوار هبوط
و به نرگس‌هایی،
که سرِ دیوارند
و ترنم‌هایی
که به لب می‌آرند...
عشق
آن کودک غرقاب دعاست
که دلش
ماهی سرخ لب حوضی
را خواست
ماهی لیز و تری
که به دستان دعا کوچه نداد،
همچنان لیز و لزج
همچنان فرز و پر از نازِ ادا آن ماهی،
در دل حوض قنوت
در تب آب سجود،
موج بر خواهش کودک انداخت
و امید دل آن کودک ناز
یأس را چاره نکرد
و سرانجام به دل فرمان داد
برهان خویش

از آن خواهش دور
و از آن
بیرق لرزانِ به هنگام عبور.

و همان کودکِ دل‌خوش به تن ماهی ناز
ز خودش هم کوچید
و کسی دیگر شد
دیگر آن عشق که رفت
کسی از او کم شد
و کسی دیگر شد
و کسی دیگر شد!

  • azam karimi اعظم کریمی
۲۸
شهریور

چشم‌ها را بگشا
غم سنگین مرا نیک ببین
شاخی این‌جا از درد
از غم دوری یک دار درخت
زیر آوار تپش ها مانده
و صدای نبضش
کم و آهسته و کند
نالشی می‌ماند
که سزاوار سکوتی ابدی‌ست
درد در گستره‌ی خویش فرو افتاده
و فقط نالش و بی‌تابی و آه
قد برافراشته است. 
زیر این وسعت اندوه
دلم می‌ریزد
و توان کم دارم
تو مهیای سفر رفتنی و،
اشک من
کاسه‌ی آبی‌ست به درگاه قدت
من خودم
تشنه به دیدار کمی پرهیزم
از سفر لبریزم
شاخم و ترکه‌ی شلاق
به دست مردی
بر سر و صورت یک طفل نوآموز
که غم‌ها دارد. 
به خودم می‌پیچم
و فقط
مادر سرسبز درخت
منزل و مقصد و ماوای من است
و چه از من دور است
سایه‌اش،
بال و پرش،
شاخ و برگ سخنش.
من به او محتاجم
من به او محتاجم

  • azam karimi اعظم کریمی
۲۵
شهریور

 

تو فرورفته به امواج غبار
و من از دور، به دریای دلت می‌نگرم


تو صمیمی‌تر از آنی که غبار
فتنه‌اش با دل من را ببَرَد! 

 

  • azam karimi اعظم کریمی
۲۳
شهریور

 

غروب روزهای من
با تو طلوع می‌شود

نوای قصه‌های من
با تو شروع می‌شود

 

  • azam karimi اعظم کریمی